آئینه ی خورشید از آن اوج بلند
شب رسید از ره و آن آئینه ی خرد شده
شد پراکنده و در دامن افلاک نشست
تشنه ام امشب، اگر باز خیال لب تو
خواب نفرستد و از راه سرابم نبرد
کاش از عمر عمر شبی تا به سحر جون مهتاب
شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد
روح من در گرو زمزمه شیرین است
من دکر نیستم ای خواب ، برو حلقه نزن......
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم
نقشی به یادخط تو بر آب می زدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشه محراب می زدم
روی نگار درنظرم جلوه می نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم
چشم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ
فالی به چشم و گوش در این باب می زدم
نقش خیال روی تو تا صبح دم
بر کارگاه دیده بی خواب می زدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره تو به مضراب می زدم
ساقی به قول این غزلم کاسه می گرفت
می گفتم این سرود و می ناب می زدم
خوش بود حال حافظ و فال مراد و کام
بر نام عمر و دولت احباب می زدم ( حافظ )







حالا که فرقی نمی کند...
کنارت ایستاده باشم
یا نه
بگذار همه چیز را...
از وسط قیچی کنم
تا تو...
در نیمی باشی
من...
در نیمی دیگر
راستی.......
با دستی که
روی شانه ات
جا گذاشته ام ...
چه می کنی؟...