شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.....
فرشته پری به شاعر داد و شاعر،شعری به فرشته...
شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت....
فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت...
خدا گفت:دیگر تمام شد....دیگر زندگی برای هر دو دشوار می شود....
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک است.....
و فرشته ای که مزه عشق را بچشد،آسمان برایش کوچک .....














وقتي تو ته شبي فکر نکن من روشنم
وقتي که پر از غمي فکر نکن من بي غمم
هنوزم تنگ دلم بي تو بي رنگ دلم
اگه حرف نمي زنم فکر نکن سنگ دلم
همه دنيام مال تو همه غمهات مال من
همه رويام مال تو همه دردات مال من
وقتي شادي گم ميشه تو نگاه ناز تو
باز سكوت مهري ميشه رو لباي باز تو
و قتي بي روح نگا ت يا نمي خنده لبات
مي سوزم در تب تودو ست دارم بشم فدات
همه دنيام مال تو همه غمهات مال من
همه رويام مال تو همه دردات مال من
همه دنياي مني همه روياي مني
تو شباي بي کسيم ماه بيتاي مني
تو گل ياس مني همه احساس مني
گو هر وجودمي تو تک الماس مني









