وقتی که می رفتیم با پای پیاده
گفتی فقط یادت باشه یه دوستی ساده
هیچ حسی نباشه،هیچ عشقی نباشه
یه روز خواستیم جدا بشیم،بریم خیلی ساده
این بارون چشمام تمومی نداره
آخه دلم برای تو یه بی قراره
گفتی نمی خوامت عاشقت نمی شم
گریه هام دیگه برات فایده نداره
دیدی که عاشقت کردم
خودت گفتی که فکر نمی کردم
این جوری عاشقت بشم
ولی دیدی که عاشقت کردم
اما من واسه تو میمردم
دوستم نداشتی غصه می خوردم
آخرش دل تورو بردم
گفتی منو میخای چیکار
تنها برو هر جا می خوای
واسه تو میمردم،غصه تو می خوردم
یواشکی عکستو با خودم می بردم
تا صبح میشستم کنار عکست
بیدار میموندم،غصه می خوردم
دیدی که عاشقت کردم
خودت می گفتی که فکر نمی کردم
اینجوری عاشقت بشم
ولی دیدی که عاشقت کردم
اما من واسه تو میمردم
دوستم نداشتی غصه می خوردم
آخرش دل تورو بردم
..............................................
ميتواني به من آرامش باران بدهي
يا به آرامش من رخصت طوفان بدهي
ميتواني كه در انديشهي من رخنه كني
و به اين قافيهها معني عصيان بدهي
يا من از روم توام، يا تو از زنگ مني
ميتواني كه به اين قاءله پايان بدهي
من از جهل تنم تا به ابد ميسوزم
ميتواني به تنم آيهي عمران بدهي
آه وقتي كه تو باشي به كسي حاجت نيست
ميتواني كه خدا باشي و فرمان بدهي
................................................................................
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ، شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتشِ دردی نهانی
نغمه ی من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دل های خسته
پیش رویم :
چهره ی تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستانِ عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم !
بر گرفته از وبلاگ زير بارون.