

سلام الهه ی رویاهام... چه عجب! بعد نود روز به خوابم اومدی... نمیدونی چی کشیدم تو این مدت... همون بهتر که نیستی تا شاهد پرپر شدن کسی باشی که زمانی تنها تک سوار عاشقت بود... الان میدونم یکی رو داری که بیشتر از من هوا تو داره... درسته غمگینم از بی تو بودن و همش انتظار واهمی دارم... ولی اینو بدون که از یک طرف خوشحالم چون خبری ازت نیست و من این بی خبری را به فال نیک می گیرم... تو خوشبختی مگه نه...؟ منم آرزوم همینه خوشبختی تو...چه با من که نمیشه گفت... ولی با یکی دیگه هم لحظات قشنگی را سپری کنی... به خدا واسم یک دنیاست... منم خوشحال میشم که یکی دیگه بیشتر از من دوستت داشته
باشه و تو رو به آرزوهایی که همیشه ازشون صحبت میکردی برسونه... ولی اگه باهات نامهربون باشه و تو این بی خبریها تو هم غمگین باشی دلم بیشتر ترک برمیداره... آهان یادم اومد واسی چی این وقت شب! شب که نمیشه گفت این وقت سحر به یاد تو افتادم... چند دقیقه پیش به خوابم اومده بودی و منو خوشحال کردی یک لحظه از دور دیدمت... مثل همیشه نگایی غریبانه بهم داشتی... نزدیک تر شدی بهم و این دفعه بر خلاف همیشه زل زدی تو چشمام و گفتی این قدر بد بودم که از یادت رفتم و منو فراموش کردی...! تعجب کردم...! من فراموشت کردم... منی که زندگیم شده رویا تو... وای خدای من چقدر قشنگه امشب... گریه ام گرفته نازنینم...بغضم ترکید... ای خدا دیگه این قدر بدبخت و حقیر شدم که فقط باید منتظر باشم کی به خوابم میاد... ای خدا نمی بخشمت... خدا چرا من؟ آخه چرا منو عاشقش کردی؟ خدایا من دیگه طاقت ندارم... بکش منو دیگه... راحتم کن دیگه... ای خدا من دلم برای مهربونم تنگ شده... می فهمی خدا چی میگم... با توئم خدا... کسی دیگه که اینجا نیست...من هستم و خلوت خودم و تو ای خدا... من جواب سوالاتم را از کی بگیرم...؟ جوابمو ندادی... تو هم قهری باهام...؟

بريد تصاويرو ببينيد و به اين تنها نظر بديد....