آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی در آن صدف
گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود
بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
ای نداده خوشه ای زان خرمن زیباییم
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود

آه چه سخت بود كه ما دو نفر با كمال تاثر و تحسر با چشمي اشگبار و قلبي
لرزان از يك ديگر جدا شديم و هر دو نفر احساس كرديم كه ديگر دوستي
ما پايان پذيرفته است. آخ كه رفتي و عهد هاي كه با من بينوا بسته بودي.
شكستي هر وقت اسم تو در جلوي من برده ميشود بي اختيار تشنج
و ارتعاش بر پيكر نحيف من مستولي ميگردد و آوازهاي شيرن تو
در گوشهاي من طنين اندازميشود كاش ميدانستم چرا تو در نظر
من اينقدر عزيز و دلر با بودي ؟ هيچكس بخوبي من تو را نميشناسد
و بر بدايع خلقت تو پي نبرده است آه كه هر قدر براي تو ماتم بگيرم
و گريه و زاري نمايم زرهاي نتيجه بخش و مفيد واقع نخواهد شد.
روز اول تنها در يك نقطه معيني دور از چشم مردم يك ديگر را ملا قات
كرديم. و اينك نيز من تنها در فراق و هجران تو گريه نموده و دست
بهم ميسايم و نميدانم اگر بعد از چندين سال به زيارت تو موفق شودم
چگونه با تاثر و تحسر و چشم اشكبار مثل روز اول آشناي تو را
در آغوش بگيرم؟
